
لبههای تیز یک قیچی؛ چگونه حذف دختران از آموزش، قلب نظام سلامت افغانستان را نشانه رفته است؟
چگونه انسداد آموزش دختران، سیستم درمانی را از کادر متخصص تهی ساخته و بمب ساعتی بیماری و مرگومیر را فعال کرده است؟
عزیزی
ممنوعیت آموزش دختران در افغانستان شبیه به یک بیماری مسری است که شاید از یک عضو (نظام آموزشی) شروع شده باشد، اما در نهایت تمام اعضای این پیکر، بهویژه نظام سلامت و بهداشت خانوادهها را از کار میاندازد. واقعیت این است که شفاخانهها و مکاتب در یک جامعه به هم متصل هستند و تاریکی در یکی، فوراً چراغ دیگری را خاموش میکند.
تأثیر مستقیم و آشکار این تصمیم، همین امروز در شفاخانهها و کلینیکها قابل لمس است. وقتی دختران اجازه درس خواندن نداشته باشند، ورودی دانشگاههای طبی و انستیتوهای قابلگی و نرسینگ به صفر میرسد. این یعنی خشک شدن منبع تربیت کادر درمان زن؛ آنهم در کشوری که داکتران باسابقه در حال بازنشستگی یا مهاجرت هستند و هیچ نسل جوانی وجود ندارد که جای خالی آنها را پر کند. این بحران ابتدا دامن ولسوالیها و مناطق دوردست را میگیرد؛ جاهایی که پیش از این نیز به سختی داکتر زن به آنجا میرفت و حالا با نبود قابلههای ماهر، زایمانهای ناایمن خانگی بار دیگر جان مادران را به دلیل عوارض سادهای مثل خونریزی یا عفونت به خطر میاندازد.
اما ویرانی این تصمیم به همینجا ختم نمیشود و پیامدهای پنهان و زنجیرهای آن، بار سنگینتری را بر دوش نظام سلامتِ ناتوان کشور میگذارد. خانهنشینی اجباری دختران، آمار ناامیدی و فقر را بالا برده و خانوادهها را به سمت ازدواجهای اجباری و زیر سن سوق داده است؛ بارداری یک دختر ۱۴ ساله که بدنش هنوز آماده نیست، یعنی جهش در آمار سقط جنین و تولد نوزادان ضعیف. از سوی دیگر، محروم کردن دختران از آموزش، به معنای تربیت نسلی از مادران بیسواد در آینده است؛ مادرانی که ممکن است اهمیت واکسیناسیون، تغذیه سالم و بهداشت را ندانند و همین مسئله هجوم میلیونها کودک بیمار را به شفاخانهها در پی خواهد داشت. افزون بر این، بحران روحی شدید، افسردگی حاد و بالا رفتن آمار خودکشی میان دختران، بخشهای اعصاب و روان شفاخانهها را که خود با کمبود شدید دارو مواجهاند، فلج کرده است. در نهایت، حذف زنان از بازار کار، فقر اقتصادی را آنچنان عمیق کرده که بسیاری از خانوادهها حتی توان پرداخت کرایه موتر برای رساندن یک بیمار اورژانسی به مراکز درمانی یا خرید یک نسخه ساده را ندارند.
در یک خلاصه تلخ میتوان گفت نظام سلامت افغانستان اکنون میان دو لبه یک قیچی در حال نابودی است: لبه اول، خالی شدن شفاخانهها از داکتران و قابلههای زن است، و لبه دوم، تولید انبوهی از بیماران جدید شامل مادران افسرده، نوزادان سوءتغذیهای و کودکان واکسیننشده. این فاجعه خاموش، بمب ساعتی بیولوژیکی است که ترکشهای آن تا نسلها در خانههای این سرزمین باقی خواهد ماند.