
پارادوکس تبعید و تعالی؛ هزارهها در آینه فنلند و تاریکی طالبان
جشن فرهنگی هزارههای مقیم فنلند و حضور نخستوزیر در این محفل
عزیزی
در حالی که «پتری اورپو»، نخستوزیر فنلند، در برنامهی فرهنگی هزارههای مقیم این کشور با احترام از «ارزش میراث فرهنگی» و اهمیت پاسداری از آن برای مهاجران سخن میگوید، تضاد عمیقی در وضعیت این قوم در سرزمین مادریشان خودنمایی میکند. این حضورِ گرم در دیار غربت، بیش از هر چیز، بازتابدهندهی یک حقیقت تلخ است: در حالی که جهان، هویت و غنای فرهنگی هزارهها را ارج مینهد، در افغانستان، گروه حاکم (طالبان) در نبردی نابرابر علیه این قوم، تمام قوای خود را برای حذف فیزیکی، فرهنگی و مذهبی آنان به کار بسته است.
تضاد در عمل و گفتار
نخستوزیر فنلند با ابراز نگرانی عمیق از وضعیت افغانستان، رژیم طالبان را مسئول شدیدترین بحران انسانی جهان و ناقض سیستماتیک حقوق بشر میداند و تبعیض علیه زنان و دختران را غیرقابلقبول میخواند. اما در سوی دیگر این معادله، ملا هبتالله آخندزاده و ملا حسن آخند، نه تنها هیچگونه تعاملی با هزارهها ندارند، بلکه با سکوتی معنادار در برابر جنایات، گویی استراتژیِ «انزوای هدفمند» را علیه این قوم به پیش میبرند.
طرح حذف: از قتلعام تا کوچ اجباری
تاریخ کهن هزارهها در سرزمین افغانستان، پیوندی ناگسستنی با این خاک دارد. اما اکنون، این قوم که صاحب تاریخ، ملک و هویتِ ریشهدار است، با کارزار سازمانیافتهای برای نابودی روبروست. طالبان، در کنار گروههای تکفیری نظیر داعش و القاعده، با بهرهگیری از ابزارهای خشونتبار، در پی تغییر بافت جمعیتی مناطق هزارهنشین هستند. کوچهای اجباری، تصاحب سیستماتیک زمینها و کشتارهای هدفمند، همه بخشهایی از یک پروژهی بزرگتر برای زدودنِ ردپای این قوم از جغرافیای افغانستان است. گروه حاکم در تضادی آشکار با مفاهیم انسانی و حقوقی، هویت هزاره را به عنوان «دیگریِ» نامطلوب هدف قرار داده است.
قانون طبیعت: هرچه درو کنی، جوانه خواهیم زد
تحلیل این وضعیت، فراتر از یک قربانیبودن ساده است. تاریخِ هزارهها، تاریخ «تابآوری» است. این قوم که ریشههایش در اعماق تاریخ این سرزمین تنیده شده، به خوبی میداند که فرهنگ و هویت، کالایی نیست که با داسِ جهل و خشونت درو شود. هر کشتاری که صورت میگیرد، هر زمینی که تصاحب میشود و هر تلاشی که برای خاموش کردنِ صدای این قوم انجام میپذیرد، تنها به عمیقتر شدنِ حس همبستگی و رشدِ درونیِ آنها منجر میشود.
این تناقض میان غربت (که به شکوفایی فرهنگی میانجامد) و وطن (که به سرکوب میانجامد)، به هزارهها آموخته است که هویت آنها چیزی نیست که با سیاستهای حذفی طالبان از میان برود. آنها همچون درختی هستند که هرچه بیشتر هرس شود، پربارتر جوانه میزند. طالبان و تکفیریها، در خیالِ خامِ خود به دنبال ریشهکنی هستند، اما نمیدانند که این ظلمِ آشکار، بستر را برای بیداری و رشدِ بیشترِ این قوم فراهم کرده است. هزارهها نه تنها حذفشدنی نیستند، بلکه از دلِ همین خاکسترها، با هویتی محکمتر و ارادهای استوارتر، دوباره سر برخواهند آورد؛ چرا که حقیقتِ یک قوم، در سینه و تاریخِ آنهاست، نه در ارادهی حاکمانی که به زوالِ خویش میاندیشند.